بزرگ شده
سنگین شده ام
چون تومور
میان نسوج بودنم
- بدخیم و نانام -
بردارم
از پیش پای خودم
چاره ام کن
که برگردد زمین روی دور
علی / فروردین 88
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ...
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین، به گرو نستانند
وصل خورشید به شب پره اعما نرسد
که در آن آینه صاحبنظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین ، مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
حضرت حافظ
«براي تو، براي ستاره ريز بي امان آغوشت»
اين روزها گريه ندارد هيچ سودي
من چه كشيدم بي تو...من...وقتي نبودي
يك روز من عاشق شدم قصه همين بود
يك روزمن...وقتي تو خيلي خوب بودي
چيزي درون سينه ي من ريخت پايين
بعد از تو و بعد از همان سير صعودي
من خواب ديدم كه ...نه!مي دانم كه يك روز
مي بينمت اما نه حالا،نه به زودي
مي خواهم از امروز زيباتر ببينم
نه تار و غمگين پشت عينك هاي دودي
پس تو مي آيي توي قلبم مي نشيني
آنهم بدون آزمون هاي ورودي
اما چرا مدرك بيارم با غم عشق؟
حالا خودت محكمترين بخش شهودي
مي ايستم پاي تو؛ پاي شعرهايم
روي دو تا پايي كه مي لرزد عمودي
شعر: دهداران