Saturday, July 04, 2009

اما نيستي
تا اضطراب جهان را كنار تو
. . .
. . . اما نيستي كه

Wednesday, May 20, 2009


كثرت لذت بودن به همین طعم های جور دیگر است
طعمی كه از سلامی دور بلند بلند می دود میان موی رگهای آدم
و انگار از اشتیاقی نانام، تمام تمایل آن روزها متورم می شود
سر باز می كند و شعله می كشد
. . .
زمان دارد جلو می دود و ما گريزان پس مي كشيم
پي جوي نداشته ها و شايد داشته هامان
كاش يكي از اول گفته بود زندگي همه اش همين است
فقط بايد گشت و گشت
پیكسل پیكسل . . . فريم فریم
علي / ارديبهشت 1388

Saturday, April 04, 2009


هزار و يك به توان تو!عاشقت شده ام
نه مست چشم سياه تو، عاشقت شده ام
كمي شمايل تو؛ قسمتي هواي خدا
بنام پاك خداي تو! عاشقت شده ام
ميان پيچ و خم تب، تنــيده اي به تنم
شكفته ام به هواي تو، عاشقت شده ام
لهيب تشنگي ام از دعاي باران نیست
تويي و هـُـــرم نواي تو! عاشقت شده ام
صداي پاي زمين نبض توست مي شنوی؟
بزن، بخوان كه براي تو! عاشقت شده ام
. . .
و شعر لكنت مرديست از تبار سكوت
پر از نگفته براي تو...عاشقت شده ام
.
علی/1388

Monday, March 30, 2009

دلهره ی نوشتن
بزرگ شده
مثل درد

سنگین شده ام
چون تومور
میان نسوج بودنم
- بدخیم و نانام -
بردارم
از پیش پای خودم
چاره ام کن
که برگردد زمین روی دور
. . .


علی / فروردین 88

Monday, January 28, 2008

.
.
.
.
آبستن توام
بالبخند به دنیا بیا
!...

Sunday, May 27, 2007

برای سمت سکوت سرودهای تنت. . . !
باد میان باغ قدم می زند،
باران دم در این پا و آن پا می کند
و من
میان سکوت سرودهایی سکنی گرفته ام
که از تو
آغاز می شود
. . .

نه طعم سکه داری
نه سکو
اما
تمام دارایی های دنیا را میان صدف دندانهایت
پنهان کرده ای
لبم ترک برداشته
چقدر تشنه ی بوسه هایت هستم

May 27 2007
/ POLAND

Saturday, February 10, 2007

تو، مثل هيچكس...

چه جمله اي كه مكان و زمان نمي خواهد
به هر زبان كه بگويي ... زبان نمي خواهد!
چه جمله ايست كه از تو براي اثباتش
به جز دو چشم دليل و نشان نمي خواهد
چه جمله ايست كه وقتي شنيدم از دهنت
دلم به جز دل تو همزبان نمي خواهد
ستاره ها همه دور مدارشان باشند
تو ماه من شده اي! كهكشان نمي خواهد!
تو ماه من،پر پرواز من شدي باتو
پر از پرنده شدن آسمان نمي خواهد
نگاه كن! قلمم مثل چشم تو شده است
براي گفتن حرفش دهان نمي خواهد!
حديث ما همه در جمله اي خلاصه شده
كه (دوستت دارم) داستان نمي خواهد!
كه (دوستت دارم) يعني كه (دوستت دارم!)
كه (دوستت دارم) امتحان نمي خواهد!!!

Tuesday, May 30, 2006

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطرِ تو در عمقِ لحظه ها جاري است...
پس پيراهني
دوخته ي هزار عطر آهوكش
تو رازها از قوس قله هاي ولرم نهان كرده اي
ورنه سرانگشت تشنه به طعم ليموبنان
كي مي توانست از لمس بلور برهنه بگذرد ؟
همخوابه ي ابر و
رسيده ي خرما تويي
هواي شمالي ترين نافه هاي ني
هم در يكي شدن از تشنگي تويي
آبان هر چه اردي بهشت دي
تو ... دختر به هفت آسمان شسته ي من
رازهايي از اين دست
دريابان ديدگان من اند
كه هنوز
شاعرترين شبانه خوان سحرگاه بوسه ام
چرا چانه مي زني ؟
من هرگز به پرسندگان از چرا شكستن خويش
حساب پس نخواهم داد
بيا ‚ بي خيال
درگاه بسته چه مي داند
پس پيراهني اين همه برهنه پوش
آن دو فاخته ي كم رو
سر آسيمه ي آواز كدام علاقه اند
شعر : سید علی صالحی

Wednesday, April 26, 2006

نوشته ها كه «تويي» ؛ نانوشته ها كه «تويي»...


چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي

بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي

تمام طول خط از نقطه اي كه پر شده است

از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي

ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي

تويي جواب سوال قديم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي

به عشق معني پيچيده داده اي و به زن

قديم تازه و بي مرز؛ بسته تا كه تويي

به رغم خارمغيلان نه مرد نيم رهم

از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا

كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي

نهادم آينه اي پيش روي آينه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي

نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي...

شعر: بهمنی

Wednesday, March 15, 2006

با چشم سخن گوی «تو»؛ گفتن نتوانم!

دارم سخنی با«تو» و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
شادم به خیال «تو» ، چو مهتاب شبانگاه
گردانی وصل «تو» ، گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی «تو» رفتن نتوانم
«تو» گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
دور از «تو» من سوخته در دامن شبها
چون مرغ سحر یک مژه خفتن نتوانم
ای چشم سخن گو! «تو» بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با «تو» و گفتن نتوانم

شعر: شفیعی کدکنی

Wednesday, March 08, 2006

برای تو؛ که جهان هست می شود از«تو» !

و این چنین «تو» سبب شد که شب تمام شود
دهان بسته ی شاعر پر از کلام شود
ببارد از همه سو واژه های مست از تو
که نیست های جهان هست می شوند از «تو»
بیا و واژه برایم درون شعر بچین
که انتهای سکوت ابتدای توست! ببین!
سکوت راه غزل می زد و نمی ترسید...
و جاده داشت بدون عبور می گندید
که سر رسیدی و شولای عشق پوشیدی
و واژه واژه به من شعر ناب بخشیدی
سکوت زخمی و ترسان، گذاشت پا به فرار
که تا«تو» حاکم من باشی ای غزل! سردار!
«سکوت چیز بدی یود» من تمام! تمام!
آهای شعر قشنگ هزار بوسه! سلام!

شاعر : N/A

Sunday, February 26, 2006

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ...


در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین، به گرو نستانند

وصل خورشید به شب پره اعما نرسد

که در آن آینه صاحبنظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین ، مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند


حضرت حافظ

Wednesday, February 15, 2006

برای تو؛ تکلم عاشقانه ی ابدیت...!


آن شب كه صبح روشن اندامت

از آسمان آينه بر من طلوع كرد

شمع بلند قامت خلوتسراي من

از خجلت برهنگي خويش مي گريست

من در كنار او

از پرتو طلوع تو بي خواب مي شدم

سر در ميان موي تو مي بردم

بر سينه ي بلند تو مي خفتم

تا با تو در برهنه ترين لحظه هاي خويش

محرم تر از تمامي آيينه ها شوم



ميل هزار سال تو را دوست داشتن

در من نهفته بود


من از تب طلايي چشمانت

آهنگ تند نبض تو را مي شناختم

قلب شتابناك جهان در تو مي تپيد

من ، طعم تشنگي را در بوسه هاي تو

هر بار مي چشيدم وسيراب مي شدم

در آن شب سياه زمستاني

دست تو ، آفتاب بهاران بود

من از لهيب دست تو بي تاب مي شدم

وقتي كه صبح پنجه به در كوبيد

انگشت هاي نرم تو چابك تر از نسيم

نازك ترين حرير نوازش را

بر پيكر برهنه ي من مي بافت

روح تو در تمام تن من

از رشته هاي موي

تا ريشه هاي دل جريان داشت

من ، شمع واژگون سحر بودم

من در تو مي چكيدم ، من آب مي شدم

اي مهربان دور

اكنون كه بر دو سوي جهان ايستاده ايم

آيا تو را به خواب توانم ديد ؟

يا در پگاه روشن بيداري

چون سايه در كنار تو خواهم خفت ؟

اي كاش در سياهي آن شب كه با تو رفت

از بوي گيسوان تو مي مردم

كاش آن شب از كرانه ي آغوشت

…. يكسر به بيكراني پرتاب مي شد
عاشقانه : نادر پور

Monday, February 13, 2006

«من؛ حظ حریق همیشه ی هیزم !
تو؛ گرم گونه های گٌر گرفته ...»

لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گر میگرفت ، خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید
می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست
خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید
...
مجنون آتش هیزم لیلی شد
آتش زبانه کشید
آتش ماند
زمین خدا گرم شد

از کتاب «لیلی نام تمام دختران زمین»

Wednesday, January 25, 2006

«براي تو، براي ستاره ريز بي امان آغوشت»

اين روزها گريه ندارد هيچ سودي
من چه كشيدم بي تو...من...وقتي نبودي
يك روز من عاشق شدم قصه همين بود
يك روزمن...وقتي تو خيلي خوب بودي
چيزي درون سينه ي من ريخت پايين
بعد از تو و بعد از همان سير صعودي
من خواب ديدم كه ...نه!مي دانم كه يك روز
مي بينمت اما نه حالا،نه به زودي
مي خواهم از امروز زيباتر ببينم
نه تار و غمگين پشت عينك هاي دودي
پس تو مي آيي توي قلبم مي نشيني
آنهم بدون آزمون هاي ورودي
اما چرا مدرك بيارم با غم عشق؟
حالا خودت محكمترين بخش شهودي
مي ايستم پاي تو؛ پاي شعرهايم
روي دو تا پايي كه مي لرزد عمودي

شعر: دهداران