Sunday, July 07, 2013
Monday, March 04, 2013
Monday, January 21, 2013
Saturday, October 22, 2011
Friday, October 21, 2011
Sunday, October 16, 2011
Wednesday, May 20, 2009
Saturday, April 04, 2009
نه مست چشم سياه تو، عاشقت شده ام
كمي شمايل تو؛ قسمتي هواي خدا
بنام پاك خداي تو! عاشقت شده ام
ميان پيچ و خم تب، تنــيده اي به تنم
شكفته ام به هواي تو، عاشقت شده ام
لهيب تشنگي ام از دعاي باران نیست
تويي و هـُـــرم نواي تو! عاشقت شده ام
صداي پاي زمين نبض توست مي شنوی؟
بزن، بخوان كه براي تو! عاشقت شده ام
و شعر لكنت مرديست از تبار سكوت
پر از نگفته براي تو...عاشقت شده ام
Monday, March 30, 2009
Monday, January 28, 2008
Sunday, May 27, 2007
Saturday, February 10, 2007
به هر زبان كه بگويي ... زبان نمي خواهد!
چه جمله ايست كه از تو براي اثباتش
به جز دو چشم دليل و نشان نمي خواهد
چه جمله ايست كه وقتي شنيدم از دهنت
دلم به جز دل تو همزبان نمي خواهد
ستاره ها همه دور مدارشان باشند
تو ماه من شده اي! كهكشان نمي خواهد!
تو ماه من،پر پرواز من شدي باتو
پر از پرنده شدن آسمان نمي خواهد
نگاه كن! قلمم مثل چشم تو شده است
براي گفتن حرفش دهان نمي خواهد!
حديث ما همه در جمله اي خلاصه شده
كه (دوستت دارم) داستان نمي خواهد!
كه (دوستت دارم) يعني كه (دوستت دارم!)
كه (دوستت دارم) امتحان نمي خواهد!!!
Tuesday, May 30, 2006
چگونه عطرِ تو در عمقِ لحظه ها جاري است...
Wednesday, April 26, 2006
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي
بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي
تمام طول خط از نقطه اي كه پر شده است
از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي
ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي
تويي جواب سوال قديم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي
به عشق معني پيچيده داده اي و به زن
قديم تازه و بي مرز؛ بسته تا كه تويي
به رغم خارمغيلان نه مرد نيم رهم
از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي
جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا
كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي
نهادم آينه اي پيش روي آينه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي
نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي...
Wednesday, March 15, 2006
دارم سخنی با«تو» و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
شادم به خیال «تو» ، چو مهتاب شبانگاه
گردانی وصل «تو» ، گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی «تو» رفتن نتوانم
«تو» گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
دور از «تو» من سوخته در دامن شبها
چون مرغ سحر یک مژه خفتن نتوانم
ای چشم سخن گو! «تو» بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با «تو» و گفتن نتوانم
شعر: شفیعی کدکنی
Wednesday, March 08, 2006
و این چنین «تو» سبب شد که شب تمام شود
شاعر : N/A
Sunday, February 26, 2006
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ...
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین، به گرو نستانند
وصل خورشید به شب پره اعما نرسد
که در آن آینه صاحبنظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین ، مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
حضرت حافظ

