پريشان خاطرم آواره در صحراي گيسويت
هزاران شب خراب افتاده در كنج سر مويت
من از سمت سپاه عشق بازان, آمدم سويت
كه بنويسم خجالت ميكشد ماه از گل رويت
ع.ا.عسگري
به:....عزيزهميشه و هنوز
نيستي چرا....
تكرار ميشوي در اين شعر ناتمام
آشفته ام خراب وتونيستي چرا
امشب هزار و يكصدمين روز زندگي است
مثل هميشه ها فقط نيستي , چرا
حالا از آن همه خاطره آنهمه نگاه
تنها به اين فكر ميكنم نيستي چرا
باور كني يا نكني من بريده ام
باور نمي كنم چرا نيستي چرا
از روزها فقط همين مانده روي ميز
اين صفحه هاي پر از نيستي چرا
اينجا هوا مثل هميشه جهنم است
تنها گناه من تويي نيستي چرا
دوشنبه 19/12/81ساعت30/9شب بلوار بعثت
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment